۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

مشنگستان!



هميشه اين احساس رو داشت كه با عالم غيب در رابطه است، يه جور احساس روحانى ميكرد. فكر ميكرد چيز هايى بهش الهام ميشه، چيز هاى ميديد كه ديگران نميديدند، مسايلى براش بديهى بود كه ديگران با شنديدنش بى اختيار متعجب ميشدند. صحبت هاش ، ميميك صورتش با اون چيزى كه آدم انتظار داشت متفاوت بود! ژنده ميپوشيد، به خودش نميرسيد ولى با اين وجود احساس ميكرد همه تو كفش هستند! غروب به غروب تو بيمارستان روانى ميومدند بهش شوك الكتريكى ميدادند ! دومى با همين مشخصات آزادانه ميره نيويورك، تازه رييس 70 ميليون نفر هم هست!!



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر